تبليغاتX
پر معنا 2


پر معنا 2

سلام بر دوستان...

      یاد باد انکه زما وقت سفر یاد نکرد      به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد

میدونم چند وقتی نبودم و از شما دوستان در این دنیایی مجازی به دور بودم و این به این علت بود که چند صباحی درگیری بسیار زیادی داشتم و به قول دوستان وقت سر خاروندن نداشتم . اما به دور از مسائل جامعه نبودم . حدود یک هفته پیش تبلیغات نامزد های انتخابات آغاز شده انتخاباتی که به نظر من کاملا تشریفاتی است  . چرا تشریفاتی الان به اطلاع میرسانم:

طبق رسمی که صدا و سیما ایران در انتخابات پیش ادامه میداد در این انتخابات هم پیگیری کرد و در حدود یک ماه مانده به انتخابات  برنامه های تبلیغاتی خود را برای ترقیب عوام مردم جهت رفتن به صندقهای رای ادامه می دهد و به محض اتمام انتخابات به فاصله ۴۸ ساعت دیگر از آن حس ملی گرایانه و وطن خواهی در این رسانه ملی خبری نیست.

دیگر هدف قدرت پیشگان در ایران استفاد از حس جوانهای این مرزو بوم جهت شرکت در انتخابات است جوانهایی که هنوز به بلوغ سیاسی نرسیدن شاید این گفته من به دوستان بر بخورد ولی باید یاداوری کنم سیاست چیزی نیست که ما می پنداریم نه من نوعی و نه دیگران سررشته ای از این مبحث نداریم .

چرا باید قانونی که خود این رژیم تعیین کرده است به دست خودش به آسانی وتو شود . آیا دقت کرده اید همیشه تعداد محدودی از کاندیداها از فیلترینگ شورای نگهبان عبور مکنند . کسانی که انتخاب آنها از پیش تعیین شده و آمدهاند برگی دیگر از سناریوی نوشته شده برای این ملت را انجام دهند و چه ساده ما فریب حرف های اینها را میخوریم.

این گوشه ای از عوام فریبیهای این قوم است که بر ایران عزیز ما سلطه پیدا کرده اند. امید است با دقت بیشتری در انتخابات شرکت کنیم 

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 19:8 توسط jacob| |

 

فراموش کنید آن چیزی را که نمی توانید به دست بیاورید و بدست آورید آن چیزی را که              نمی توانید فراموش کنید .

"ویلیام شکسپیر"

نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 19:39 توسط jacob| |

دوش مي‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده‌اي سوخته بود

 

رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي

جامه‌اي بود که بر قامت او دوخته بود

 

جان عشاق سپند رخ خود مي‌دانست                                                   

و آتش چهره بدين کار برافروخته بود

 

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌ديدم

که نهانش نظري با من دلسوخته بود

 

کفر زلفش ره دين مي‌زد و آن سنگين دل

در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

 

یار مفروش به دنيا که بسي سود نکرد

آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

يا رب اين قلب شناسي ز که آموخته بود

حافظ

نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 19:34 توسط jacob| |

سلام دوستان ۰۰۰۰

تو این هفته بقدری سرم شلوغ بود که وقت سر خاروندن نداشتم و نتوانستم وبلاگم رو آپ کنم باید من حقیر را ببخشید امیدوارم که تو هفته آینده بتونم در خدمت شما عزیزان باشیم.

نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 20:0 توسط jacob| |

از آن زمان  که آینه

غبار برگرفت  و مرد

از آن زمان  که ثانیه

لحظه به لحظه

فرصت مرا شمرد

از آن زمان که  دیو پیر

آمد و بر زمین نشست

پنجره را  منظره را

خورد و زدو بهم شکست

از آن زمان  که عاطفه

غایب صد ساله بشد

روبهه مکار و پلید

رهبر این قافله شد

از آن زمان که عشق من

رج به تقلب  زده شد

شمشیر قرمز به تن دفتر  مشقم  زده شده

پرده ابر تیره  را حجاب  خورشید نمود

از سبد پیره زنان

نان بیات شب  ربود

از آن زمان زوال من

تابع چرخ  روزگار

لحظه به لحظه سر سپرد

ساعت معکوس زمان

لحظه به لحظه

باقی زندگی مرا شمرد...

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 20:11 توسط jacob| |


Design By : Night Skin